همیشه وقتی به خودم نگاه میکنم میفهمم خودمم برای خودم یه موقعهایی اونی که باید نبودم چه برسه به بقیه. بدتر اینکه وقتی یه نفر هرروز تو ذهنت کوچیکتر و کوچیکتر و کوچیکتر میشه دیگه واقعا دلیلی نمیمونه برای اینکه بخوای احیاش کنی... این آدم واقعا مریضه :) دیگه دارم مطمئن میشم... چرا من باید عمرم رو پای همچین کسی حروم کنم... چرا... کاش منم مثل الف بودم... میتونستم با چندنفر باشم :) کاش منم مثل اون بودم... کاش برمیگشتم عقب... اما خب میدونی... اینام حمایتم نمیکردن... عوضیا... خستهام واقعا... احساس میکنم قربانیم و انگار هستم... نمیدونم چرا ولی ممطئنم قربانی شدم... امروز اینجا مینویسم... و تا همیشه تو قلبم میمونه که اگر یه روزی از این مملکت برم، دیگه هیچوقت برنمیگردم... هیچوقت...
برچسب:
نویسنده: یونا حسینیان
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 13:26